تبليغاتX
گله های شب فراق

 

باز هم بی خوابی و افسون حزن انگیز ماه

باز هم خوابی که شد در بسترم بر من تباه

کودکی کز ظلمت شبها پناهش روز بود

گشته خواب نیمه شب بر چشم او اینک گناه

شاعران در اندرونم می سرایند و خوشند

بر لبم می آید از اشعارشان ، بیتی و آه

آنچنان ساقی بدادستم که دیگر هوش نیست

چون برون آیم ز چاله ، افتم از مستی به چاه

شرح حالم را چه خوش گفت آن به دردم مبتلا

چون سفیدم خوانده اند ، گردیده بخت من سیاه


پ .ن : بیت آخر شعر اشاره به مصرعی داره که رضا محسنی عزیز گفته بود ( ما را سپید خواندند ، زین رو سیاه بختیم )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 


بیشتر آدم های مسنی که دیدم با رادیو انس عجیبی دارن .
مادر بزرگ هم جزئی از همین آدم هاست .
وقتی تلویزیون میبینه اگه صبح باشه می فهمم داره برنامه ی خانواده و از اینجور برنامه ها میبینه که یا صحبتهای یه دکتره یا یه روحانی .
اخبار ظهر که واجبه بعدش هم اخبار بعد از ظهر واسه اینکه ببینه موقع اذان صبح فردا کِیه .
وقتی مجری اخبار استانی زمان اذان صبح فردا رو میگه میشه توی چشمهاش راحت شدن خیالش رو دید . انگار تمام سهمش رو از اون روز خدا گرفته باشه .
یه روز صبح بهم گفت باطری رادیوم تمام شده ، برو واسم باطری بگیر .
باطری رادیوش زودتر از همیشه تمام میشه . آخه چند وقتیه از ترس اینکه موقع اذان صبح خواب نمونه از چهار ، پنج ساعت قبل از اذان روشنش می کنه .
قبل ترا می تونست به موقع بیدار بشه . فکر کنم تازگی ها ، چند قلم دیگه به قرصهاش اضافه شده .
..............
از اونجایی که اگه همون موقع نمی رفتم هر پنج دقیقه یکبار بهم گوشزد می کرد ، سریع رفتم و واسش خریدم .
خوب از اونجایی که عوض کردن باطری رادیو یه کار کاملاً مهندسی به حساب میاد ، خودم رادیو رو ازش گرفتم تا واسش عوضشون کنم .
باطری های کهنه رو درآوردم و باطری های جدیدی که حالا مادربزرگ داشت مارک روی جفت دومش رو برانداز می کرد ، گذاشتم توی رادیو .
آخر سر هم واسه اینکه نشون بدم پروژه با موفقیت کامل انجام شده ، رادیو رو روشن کردم .

ای ساروان آهسته ران ، کارام جانم می رود

آن دل که با خود داشتم ، با دلستانم می رود

....
...
.

پارازیت خاص صدای رادیو رو داشت اما خدائیش از یه موزیک  ۱۲۸kb/p  خیلی بیشتر چسبید .
حالا نمی دونم واسه حال و هوای من بود یا اینکه خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم .
شاید هم واسه اون باطری های نو بود .
یا ، دعای خیر مادربزرگ .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

مگر از یاد بِبُردی تو شعار سَرِ بر دارِ مرا ؟

یا نبینی مگر این دیده ی خونبار مرا ؟

از دل من نکند بی خبری ؟

ناشنیدی مگر آن آه شرربار مرا ؟

روی گردان ز چه گشتی ز من اِی قبله ی من ؟

مَر ندانی همه ی کرده و انگار مرا ؟

من نه عاری ز گناهم ، که تو خود خوانده ایَم

وعده دادی که ببخشی همه ی قوم خطاکار مرا

بار بر اُشتُر تَن ، وین ره منزلگه دوست

تا توان داده ایَش ، می کِشد او بار مرا

اُشتران راه ندانند و به هم می نگرند

گنهی نیست ، بخوان قافله سالار مرا

گر به دست دل من بود که چون پیماید

نَقل عشاق بشد ،،، ...

پای پُر از خار مرا


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ما را نباشد این روا

با ما چه کردی بی وفا

یک روز ایمن می دهی

روز دگر قولی سوا

اینگونه در عهدت نبود

روزی که بستیم ای اخا

زخم دلم محرم شدی

ای مرهم زخم شفا

من مهره ای در صفحه ات

بازی کن ای پیک صبا

از مهره ی بازی ندید

کس تا به امروزش جفا

اما نشانم روبرو

با آنچه می آید مرا

ما را نباشد این روا

کاید بسرمان از قفا

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

عاشورا

با تشکر از رضا محسنی عزیز بابت عکسی که گرفته

 

شیعیان ، امروز ما از اهل کوفه بدتریم

وای بر ما ، اینچنین گر پیروان حیدریم

کوفیان خواندند اگر پور علی را سوی خویش

روز و شب در نُدبه کی مولا بیا بی سروریم

باز هم قصه همان تکرار تاریخ است و بس

چونکه آید روبرویش با سپاه و لشکریم

تا سیه پوشیمان بهر سر از تن جداست

هیچ حاصلمان نگردد زانکه اصحاب سریم

کودکان را می دَرند و می فروشند و هنوز

ما به دنبال یکی گهواره بی اصغریم

نوجوانانی دگر کو تا در رکاب چون حسین ؟

تا به کی بر سر زنان بر گرد نعش اکبریم ؟

سالها بالای مَنبر مَقتلش را خوانده اند

ای دریغا سالها ما حامیان منبریم

بانگ هَل مِن ناصرش آغاز هر روز خداست

صوت دَمام است و سِنج و بانگ او را ما کَریم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

حاجیان ، هیهات از ذلت ز حج واجب تر است

آنکه خواند این نکته را نعش شریفش بی سر است

سر بداد و حج به پایان برد آن شاه شهید

آنکه با سر بازگشت ، گویی که حجش ابتر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط حبیب  |