تبليغاتX
گله های شب فراق

آخه کسی که غزل حافظ و سعدی می خونه رو چی به خوندن شعر نو و ترانه ؟

پرنده کوچک خوشبختی کجا و همای سعادت کجا ؟؟؟؟

اونی که درد بزرگتری داره ، دنبال درمان بزرگتر می گرده .

وای که چقدر درد داره ، آی که چقدر درد داره
دَمبول و دیمبولش کن ، این ور و اونورش کن


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 


انگار خدا هم تحریممون کرده !!

یه زمانی اینجا رو زمین سفارت داشت ( پیامبران ) بعدش که یه ذره نا امید تر شد انگار کنسول گری زد ( امامان ) اما الان دیگه بجز دفتر حفظ منافع ( ..... ) از چیزی خبری نیست .
تازه چون خدا رو نمی بینن ، فعلاً قرار شده منافع پیش خودشون باشه .

به هر حال ...

ببخشید آقای حفظ منافع ما منافع نما خوایم . ویزا کجا می دن ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ما انگار توپ بسکتبال خدا شده ایم .

بر زمین می زند و ما به هر جان کندنی بالا می آییم و دوباره بر زمین می کوباندمان تا شاید در حلقه شیطان بیاندازدمان و در آمدنمان از حلقه را تماشا کند و امتیازی دیگر بگیرد و لذت ببرد از بازگشتمان و توپی که امتیاز آور است .

ای امان از پرتاب های ۳ امتیازی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

تا که مست از شرر جام و صُراحی بودم

همچو نمام پي نقل گواهي بودم

آنچه گفتم نه ز دانايي اين نادان بود

فالگوش حرم عرش الهي بودم

 

پ . ن : خدا پشت و پناهتون باشه .

            از تمام دوستانی که در این مدت همراهی کردند ، حتي اونايي كه نظراتشون بدجوري روي مخ مي رفت ، تشكر مي كنم .

شاد باشيد

در پناه خدا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

شیطان از هر راهی برای پیروزی استفاده می کند و خدا همچنان به فکر رعایت قواعد مبارزه سالم و جوانمردانه است .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

گر چنگ زنم زین بیش

بر جنگ و نزاع خویش

از دست دهم خود را

در قصه این درویش

کین پیر به در مانده

خود می نگرد از خویش

سالک بنهادست او

خود می رود از او پیش

گفتند که این سالک

شاید بشد از او بیش

گفتم که چرا این بیش

حرمت ننهد بر ریش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 2:47 قبل از ظهر  توسط حُر  | 

 

دگر ابری ز رحمت می ، نبارد

عجب کین قصه را چون می نگارد

به راه راست می خواند ، پس آنگه

بسی شیطان ، در این ره می گمارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

سينه ام داغ است و دل در آتش دوزخ شده

جان چو بيجان لاشه اي در گوشه مسلخ شده

عقل در راه نجات اين دو صيد بي نوا

خويش سرگردان ميان عالم برزخ شده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط حبیب  | 

 

ای که از روز ازل قرعه فالم بودی

در همه حال و هوا فکر و خیالم بودی

سوختم در ره عشقت ، به کجا در نظری ؟

ذره ای کاش تو هم فکر زوالم بودی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط حبیب  | 

 

قیل و قال قلمم قافیه را حیران کرد

قافیه تنگ چو آمد ، قلمم عصیان کرد

فارغ از بیت و غزل جمله خود را بنوشت

همه آن بیت و غزل های مرا ویران کرد

(( اشک در چشمانم حلقه زد و هرآنچه پیش رویم بود ، غرق در آب شد ))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط حبیب  |